تبليغات|طراحی سایتX
صلح ودوستي
صلح ودوستي

نوشته شده توسط ندارم در 9/23/1386 و ساعت 11:22 | نظرات(0) - ارسال نظر -


گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم

شعر حافظ را داده بودم كه پارودي كنند اينگونه سروده بودند دانش آموزان سال اول دبيرستان چمران دهگلان در سال 81

گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم

گفتا كه شبرو است او از راه ديگر آيد

(حافظ )

هر بيت مربوط به يك دانش آموزاست

گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم

 گفتا كه مهربان  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه ديده ببندم

گفتا كه راه زياد است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه بدببندم

گفتا كه مشكل است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه عشق ببندم

گفتا كه ممكن  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه وفا ببندم

گفتا كه شبروم من از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه خود ببندم

گفتا كه غم تو است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه درست ببندم

گفتا كه نااميد است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه ديگر ببندم

گفتا كه خوش  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم

گفتا كه رهرو  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه پيمان  ببندم

گفتا كه مهرورز است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه سفر ببندم

گفتا كه راه دور است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه تور ا ببندم

گفتا كه بلنداست او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه خطر ببندم

گفتا كه ممكن است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه نظر  ببندم

گفتا كه بي فايده  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه درست   ببندم

گفتا كه اشتباه است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم

گفتا كه سهل است او از راه ديگر آيد

 

گفتم كه برخيالت راه آدم   ببندم

گفتا كه سهل  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه ديگرببندم

گفتا كه بيهوده است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه جاده  ببندم

گفتا كه جاده زياد است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه دراز  ببندم

گفتا كه غم  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه بدي  ببندم

گفتا كه حق  است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه نظر  ببندم

گفتا كه خطر  است او از راه ديگر آيد

خوشحالم كه در جهت كشف خلاقيت گامي نهاده ام حالا نميدانم اين دانش آموزان خوب كجايند ؟ 

محمد فايق مجيدي دهگلان سال 82

 

نوشته شده توسط ندارم در 9/23/1386 و ساعت 11:04 | نظرات(0) - ارسال نظر -


فايق بي کس و علم ودانايي

فايق بي کس شاعر بزرگ کرد در شعري به زبان ظنز به عالم بودن خود خرده مي گيرد وفرمايد :من که دانستم دانا سرنانجامش تبعيد ،زندان،يا شکنجه است ديروز هر کتابي که داشتم از سر عصبانيت پاره  کردم واما اصل شعر که در نوع خود زيباست وقابل تفکر :

تووشي لافاوي عيلم بووم وبه لام زور ده ر په ريم

سواري پا پوري جه هل بووم به ناويا تي په ريم

سه د شوکر ئوخه ي نه جاتم بووله باسي عيلم وفه ن

نامگرنجاريكي تر ئه مجارله كه يفا هه لپه ريم

گه چي تا ئيستا وتومه تي بگه ن زور پي بگه ن

به وقسانم ئيوه قه ت بروا مه كه ن سه گ بووم وه ريم

خوينده واري شيتيه هه ر جه هله ئينسان سهر ئه خا

گه ر له مه ودواناوي عيلمم برد بزانن سه ر سه ريم

هينده ته عقيبي حه قم كرد تا كو وناني خوم بري

سووك ورسيوا بووم له ناواگيروده ي ئاخر شه ريم

جاكه زانيم حالي زانا نه فيه حه پسه يا شه قه

هه ر كتيبيكم هه بو دويني له داخانا دريم

پياوي زانا عه قلي دانا زاني بوي ناچيته سه ر

به رگي نادانيم له به ر كرد وله حه پسي ده رپه ريم

شه رته كه ربم باره گويزم لي بنين خره ي نه يه

با ده مي كيش زور وكه م وه كبي غه مي بو خوه م بژيم

ماموستا قانع  در سال1963 ميلادي به خاطر مناسبتي مخصوص اين شعر را تضمين نموده است ومخمسي زيبا براين شعر سروده است كه بيت اول آن اين گونه مي باشد  :

سه د شوكر ئه مرو ته واوي من له زانين بي به ريم

دهك موبارك بي ژيانم چونكه ماموستاي كه ريم

 

 

 

نوشته شده توسط ندارم در 9/23/1386 و ساعت 11:04 | نظرات(0) - ارسال نظر -


وقتي که حيوانات

...

وقتي که حيوانات موجوداتي صلح طلب وخويشتن دارند.

وقتي که حيوانات ازموقعيت وشرايط خود خجل وشاکي نيستند.

وقتي که حيوانات درتاريکي بيدارنمي مانند وبه خاطرگناهانشان نمي گريند.

وقتي که حيوانات با نيايش به درگاه خداي خودحال مرابرهم نمي زنند.

وقتي که حيوانات جنون تصاحب متعلقات ديگري راندارند.

وقتي که حيوانات موجوداتي قانع اند.

وقتي که حيوانات دربرابراسلافي که هزاران سال پيش زيسته اند زانونمي زنند.

وقتي که حيوانات توقع احترام را نمي شناسند.

وقتي که حيوانات انتظارناکامي را ندارند.

بايدبا يستم وساعت هاي متمادي به آنها خيره شوم تا شايدچون ((والت ويمن))، فکرکنم بايدبازگردم ودرميان آنها زندگي کنم.

بايد باز گردم وتامل کنم که من به عنوان نماينده خداوند برروي اين کره خاکي چگونه بايد باشم

بايد بازگردم .......

منبع: متن از والت ويتمن

محمد فايق مجيدي دهگلان 11/9/86

نوشته شده توسط ندارم در 9/23/1386 و ساعت 11:04 | نظرات(0) - ارسال نظر -


من وشهرت

من هم مانند سايرانسانها شهرت را دوست داشتم واگر مطلبي مي نوشتم ويا وبلاگي بازمي  کردم هدفم اين بود شناخته شوم ودرنهايت مشهورگردم اما امروز به شعرزيباي « برتولت برشت» رسيدم که دردفتري درسال 80 يا 81 يادداشت کرده بودم که نظرم راکاملاً عوض­کردشما هم بخوانيد شايد بامن هم عقيده گرديدوهرگز به دنبال شهرت نباشيد:

زماني مي پنداشتم که درروزگاران دور،وقتي خانه هايي درآنها زيسته بودم ويران شدندوکشتي هايي که با آن سفرکرده بودم،درهم شکستند.

نام من برده خواهدشد

همراه نام ديگران

مي پنداشتم که چون تنها آنچه را

به کار آدميان مي خورد ستوده ام

آنچه روزگارمن خطا شمرده مي شد

چون دربرابر ستم ايستادم

وخدمت گذارانسانها بوده ام

چون بافروتني به پرسش هاي آنان پاسخ گفته ام شعرسروده ام وازاين رهگذر زبان راباورکرده ام

چون به مردم راه زندگي را نشان داده ام .

پس نام من روي سنگ گورم نقش خواهدبست ودرکتاب ها به آن اشاره خواهدشد.

اما امروز

آرزو مي کنم که نام من فراموش شود.

چرابايدسراغ نانوا را گرفت

وقتي به اندازه کافي نان وجود دارد؟

چرا بايدبرف هاي آب شده را ستود هنگامي که برف هاي نو در راهند.

چرا بايدازگذشته يادکرد.

زماني که آينده اي هست.

چرا بايد نام من برده شود.

منبع :شعر برتولت برشت

محمد فايق مجيدي دهگلان 11/9/86

 

 

نوشته شده توسط ندارم در 9/23/1386 و ساعت 11:04 | نظرات(0) - ارسال نظر -


All Rights Reserved. © http://mohamad2007.javanblog.com